اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری
اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً
کَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ


حضرت زهرا دلش از ياس بود طره هاي اشكش از الماس بود
داغ عطر ياس زهرا زير ماه مي چکانيد اشک حيدر را به چاه ...
گريه آري، گريه چون ابر چمن بر کبود ياس و سرخ نسترن ...
اين دل ياس است و روح ياسمين اين امانت را امين باش اي زمين
نيمه شب دزدانه بايد زير خاک ريخت بر روي گل خورشيد، خاک
مدفن اين ناله غير از چاه نيست جز تو کس از قبر او آگاه نيست
برچسبها: شهادت فاطمةالزهرا سلام الله علیها, شعر

نامش سید یونس و از اهالی آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهدمقدس
را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجی ماند.
ناگزیر به حضرت رضا، علیه السلام، توسل جست و سه شب پیاپی در عالم خواب به او دستور داده شد
که خرج سفر خویش را از کجا و از چه کسی دریافت کند و از همین جا بود که داستان شنیدنی زندگی اش
پیش آمد که بدین صورت نقل شده است.
خود میگوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم:
«مولای من! میدانید که پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهی دارم و نه میتوانم گدایی کنم و جز به
شما به دیگری نخواهم گفت.»
به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم که حضرت فرمود: «سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو
دربست پایین خیابان و زیر غرفه نقاره خانه، بایست، اولین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل
تو را حل کند.»
پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان
نقطه ای که در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که
به ناگاه دیدم «آقا تقی آذرشهری» که متاسفانه در شهر ما بر بدگویی برخی به او «تقی بینماز» میگفتند،
از راه رسید، اما من با خود گفتم: «آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متهم به بینمازی است،
چرا که در صف نمازگزاران نمی نشیند.» من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد.
من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضاعلیه السلام،
گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب
تکرار شد تا روز سوم گفتم بی تردید در این خوابه ای سه گانه رازی است، به همین جهت بامداد روز سوم
جلورفتم و به اولین نفری که قبل از فجر وارد صحن میشد و جز «آقا تقی آذرشهری» نبود، سلام کردم
و او نیزمرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید: «اینک، سه روز است که شما را در اینجا مینگرم، کاری دارید؟»
جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقف یک ماهه ام در مشهد، پول سوغات را
نیز به من داد و گفت: «پس از یک ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوی در میدان
سرشوی باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم.»
از او تشکر کردم و آمدم. یک ماه گذشت، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را
برداشتم و در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم. درست سر ساعت بود که دیدم آقا تقی آمد
و گفت: «آماده رفتن هستی؟»
گفتم: «آری!»گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیکتر.» رفتم.
گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بر دوشم بنشین.» تعجب کردم و پرسیدم:
«مگر ممکن است؟»
گفت: «آری!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقی گویی پرواز میکند و من هنگامی متوجه شدم که دیدم شهر
و روستای میان مشهدتا آذرشهر بسرعت از زیر پای ما میگذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه
خود در آذرشهر دیدم و دقت کردم دیدم، آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن.
آقاتقی خواست برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: «به خدای سوگند! تو را رها نمیکنم. در شهر ما به
تو اتهام بینمازی و لامذهبی زده اند و اینک قطعی شد که تو از دوستان خاص خدایی ،
از کجا به این مرحله دست یافتی و نمازهایت را کجا میخوانی؟
او گفت: «دوست عزیز! چرا تفتیش میکنی؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهد گرفت که
راز او را تا زنده است برملا نکنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازی، تقوا، عشق به اهلبیت و
خدمت به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر، علیه السلام، مورد عنایت قرار گرفتهام و نمازهای
خویش را هر کجا باشم با طی الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت میخوانم.»
آری!مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه درعالم رندی خبری نیست که نیست
پی نوشتها:
برگرفته از: قاضی زاهدی، احمد، شیفتگان حضرت مهدی، ج2، به نقل از کتاب نوادر شریف رازی
«کرامات الکاتبین»
برچسبها: کرامات امام رضا علیه السلام

حميدرضا سهيلي
به حرم ميرود. تنهاست. به همسرش ميگويد: ميخواهم تنهايي به زيارت بروم و زن هيچ اعتراضي
نميكند. دلواپس، اما مجبور ميپذيرد. پشت سر مرد آيت الكرسي ميخواند و او را راهي ميكند:
اي خداي بزرگ! يا امام غريب! خودت مواظبش باش.
زن باز دلش آرام نميگيرد، پسر بزرگش را از خواب بيدار و بدنبال پدر راهي حرم ميكند. مرد عصا زنان،
پياده روي طولاني خيابان ضد را ميپيمايد، از فلكه برق ميگذرد و طول خيابان تهران را طي ميكند
تا به حرم ميرسد، هوا سرد است. باد سردي زوزه ميكشد. انگار ذرات ريز برف را به صورت او فرو ميكند.
فقط ميتواند سردي و رطوبت برف را حس كند ولي ماههاست كه از ديدن طبيعت و همه زيباييهايش
محروم شده است. يك چشمش را در كودكي بر اثر بيماري آبله از دست داده است و آن ديگري،
چند ماه قبل به صورت كاملاً اتفاقي كور ميشود. آن روز در كارگاه مشغول كار بود كه سوزشي در
چشم سالمش حس كرد. بياختيار چشمش را خاراند. سوزش و درد بيشتر شد. از شدت درد نشست،
كارگاه و همه همكاران در برابر نگاهش مغشوش و در هم و گم شدند. ديگر همه چيز را تار ميديد
تا خودش را به خانه رساند، كور كور شده بود.
حتي نور را هم تشخيص نميداد. بدبختي سايه بختك وارش را بر زندگي او فرو انداخت و نااميدي چون
خوره به جانش افتاد، تا آن شب كه آن خواب عجيب را ديد.
در اتاقش خوابيده بود كه روشني نوري را پشت پلكهاي بستهاش حس كرد. گرمايي تمامي وجودش
را پر كرد. چشم گشود و شبح پر نوري را در برابر ديدگانش يافت، دستي از نور بر سرش كشيده شد
و چشمانش را نوازش كرد.
چرا نااميدي؟
صدايي از نور برخاست، صدايي كه او را مخاطب قرار داده بود. چشمانم آقا، چشمانم كور شدهاند،
نميبينند، چه كنم با اين مصيبت؟ مگر اميدي هم هست؟
صدا دوباره به گوشش آمد:
ـ به ديدن ما بيا، در اميد به رويت باز است.
چه صدايي بود، صدايي روحاني، صدايي ملكوتي، صدايي آبي، آبي آبي.
وارد صحن كه شد. عصايش را تا كرد و در جيب پالتوي سياهش گذاشت. آرام و با احتياط تا انتهاي صحن
پيش رفت، بعد به سمت چپ پيچيد و وارد صحن گوهرشاد شد، آنچنان حركاتش را دقيق و قدمهايش را،
راه بلدانه بر ميداشت كه كسي باور نميكرد كور باشد. مواظب بود تا به كسي تنه نزند و پاي كسي
را لگد نكند. وارد كفشداري شد، كفشهايش را به كفشدار سپرد و همراه با جمعيت زائر به درون حرم
پا نهاد. با اينكه پاسي از شب گذشته بود، اما حرم هنوز شلوغ بود. هر چقدر به ضريح نزديكتر ميشد،
بيشتر در ميان موج آدمها گرفتار ميآمد. ديگر به اختيار خودش نبود، همراه با سيل جمعيت به اين سو و
آن سو كشانده ميشد. خود را به دست امواج آدمها سپرده بود، گويي همين را ميخواست، رهايي را.
امواج انسانها او را به ضريح مطهر رساندند. كنار ضريح ايستاد، پنجه در شبكههاي ضريح انداخت و
چشمان بيسويش را به ضريح ماليد. آن قدر گريست و با امام به استغاثه و نياز گفتگو كرد كه از حال رفت.
* * *
باد
گرم، باد گرمي كه آن سوي رملها ميوزيد به صورتش سيلي ميزد. عطش به جانش
افتاده بود و بر
لبهاي خشكيده و دلمه بستهاش نشسته بود. آب طلب كرد، فرياد زد و آب خواست. اما هيچكس صدايش
را نشنيد، نگاهش را به هر سو چرخاند، جز رمل و بيابان و آفتاب داغ چيزي به نگاهش نيامد، نااميدانه سر
بر زمين كوباند و در حاليكه زير لب «رضا، رضا» ميگفت، پيشاني بر رملها كوبيد.
ناگهان از گودي اثر برخورد پيشانياش بر رملها چشمهاي هويدا شد و آبي زلال جوشيدن گرفت.
خنديد، فرياد زد و شادي كنان آب به صورت و لبهايش زد. خنكاي رطوبت آب به وجدش آورد. مشتش
را پر از آب كرد و به دهان برد، نوشيد، عطشش تا حدي فروكش كرد. خواست مشتي ديگر از آب پر كند
كه سايهاي در آب ديد. مردي بلند بالا و سبزپوش، گويي قد كشيده بود تا آسمان و صورتش چه نوراني و
متبسم بود گويي آسماني پر از ستاره به رويش ميخنديد. مرد نوراني خم شد و از آسمان تا زمين فرود
آمد، زير بازوان او را گرفت و از جا بلند كرد.
ـ برخيز.
برخاست، مرد نوراني به سويي اشاره كرد و گفت:
ـ برو، حالا كه سيراب شدي، برو، همسرت منتظر توست.
خودش را به پاهاي مرد انداخت و قدمهايش را بوسيد.
ـ گفتيد بيا، من هم اجابت كردم آقا.
ـ خوب كردي، خوش آمدي.
ـ شفا ميخواهم آقا، من كارگرم، عائله دارم، نياز اونا به دست پينه بسته منه، اگر نتونم...
ـ تو ميتوني.
ـ ميتونم؟
ـ بله، ما گفتيم بيا تا شفايت بدهيم، و حالا هم شفايت داديم.
ـ يعني چه...؟
ـ برخيز، برخيز و برو، همسر و فرزندانت منتظرند.
نگاهش را گشود، مرداني بالاي سرش ايستاده بودند، كسي صورت او را ميبوسيد و با گريه و التماس
از او ميخواست بهوش بيايد. او را شناخت، فرزندش بود.
ـ علي تويي؟ اينجا چه ميكني؟
علي با حيرت و ناباوري به پدر خيره شد، نگاه او را روشن ديد، فرياد زد و پدر را به آغوش كشيد.
ـ تو ميبيني! تو ميبيني پدر؟
پدر، فرزند را به سينه فشرد و گفت: آري پسرم، ميبينم. با نگاهي كه از امام عاريه گرفتهام.
از حرم كه بيرون آمدند، دانههاي سپيد برف در برابر نور چراغهاي روشن خيابان ميرقصيد و فرود ميآمد،
مرد با ولع بارش برف را به تماشا نشست از اين همه زيبايي طبيعت سير نميشد.
برچسبها: شفا, کرامت, امام رضا علیه السلام

میـان بی کسـی های شـبانه هـوای صــحن گوهر شاد کردم
مادر مشهد كجاست؟
زن چاي را جلوي مرد گذاشت و پرسيد: دكترا چي گفتن؟
مرد نگاه خستهاش را به زن دوخت و گفت: بايد ببريمش آزمايش. زن، گوشههاي روسرياش را به
صورت كشيد و گريست: چي به سر دخترم اومده؟
مرد، چاي را در نعلبكي ريخت، و در حالي كه حبهاي قند به دهان ميگذاشت، گفت: دل با خدا دار، زن!دختر، در چهارچوب در ايستاده و سلام كرد، مرد آخرين جرعه چايش را سر كشيد و به صورت دختر،
خنديد: سلام دخترم كجا بودي تا اين موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهاي
بلندش،همچون مواج، بر بازوي پدر ريخت.
رفته بودم ساحل.پدر، موهاي دختر را نوازش كرد و بر آن بوسه زد، قطرهاي اشك در چشمانش روييده و آرام بر شيب
صورتش لغزيد و در درياي مواج موهاي دختر، گم شد.
ـ خيلي دير شده، ديگه كاريش نميشه كرد. از ما هم كاري ساخته نيست.دكتر، پس از آن كه تمام برگههاي معاينه و آزمايش دخترك را به دقت مرور كرد. اين را گفت و سر فرو افكند.
مرد ناليد، زن هوار زد و گريست. دكتر سعي كرد آنان را آرام كند: خدا بزرگه بيتابي فايدهاي نداره.
توكلتان به خودش باشه. مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت: اگه ببريمش تهرون، چي؟
دكتر، دستي بر شانه مرد گذاشت و گفت: بيثمر نيست. شايد خدا كمكي كنه و اونا بتونن كاري بكنن.
زن بر زمين فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه ميزد.
مرد، زير بازوانش را گرفت و او را بلند كرد.ـ صبور باش زن، صبوري كن.
اما خودش هم ميدانست كه صبوري سخت است. چگونه صبوري تواند به اين مصيبت؟ پس بايد گريست،
بر نيمكت اتاق انتظار كه غنودند، زن سر به شانه مرد گذاشت و هر دو گريستند؛ زار زار، بلند بلند،
دكتر در را بست. زير پرونده بيمار نوشت ALL، قطرهاي اشك بر روي پرونده چكيد... و در بيرون،
آسمان هم گريست. نسيمي، پرده اتاق را به بازي گرفته بود. پنجره باز بود و بوي نم و باران،
فضا را آكنده بود، دختر، زرد و لاغر، در بستر خوابيده بود. لبخندي كمرنگ بر لبان خشك و كبودش نقش
داشت. پلكهايش را به آرامي گشود. بعد آرام نيم خيز شد و بر بستر نشست. گويي با نگاهش كسي
را دنبال ميكرد و لبخند ميزد. نسيم پرده را به كناري زد و اشعه زرين خورشيد، از پس ابري سياه،
به صورت زرد دختر، نور پاشيد، چشمانش را بست. دستهايش را به آسمان بلند كرد و از ته دل فرياد
كشيد.مادر سراسيمه به داخل اتاق آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.
ـ مشهد، مادر مشهد كجاست؟* * *
صداي صلوات كه در اتوبوس پيچيد، دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست نقطهاي را به او نشان
داد.ـ اونجاس دخترم، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سينه پدر گذاشت و آرام ناليد.
ـ يعني خوب ميشم بابا؟پدر آهي كشيد و زمزمه كرد:
ان شاء الله دخترم.مادر، دستهايش را به سينه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زير لب صدا زد: يا امام رضا(ع)
دختر هيچ وقت اين همه جمعيت را در يكجا نديده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پر هيبت،
باوقار، نوراني و روحاني.
مادر طنابي به گردن دختر بست و سر ديگر طناب را به پنجره فولاد و خود در كنارش نشست به زمزمه
و دعا.دختر نگاهش را بر چهره پر درد خيل دخيل بستگان، ساييد و اشك امانش نداد: يعني ميشه آقا
منو شفابدن؟خود آقا در خواب از او خواسته بود كه بيايد به پابوسي. پس حتماً اميدي هست به اين
دخيل بندي.دختر گريست تا خوابش برد. سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از ميان پنجره فولاد
به ضريح دوخت و در دل توسل، به او جست.
يا ابالحسن يا علي ابن موسي، ايها الرضا، يا ابن رسول الله يا حجه الله
علي خلقه ياسيدنا و مولينا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الي الله و قدمناك بين يدي حاجاتنا
يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله...
دختر كه چشم از خواب گشود، مادر به خواب رفته بود. پدر آن سوتر، زيارتنامه ميخواند. دختر طنابش
را به آرامي به دست گرفت و كشيد. طناب بر شبكه ضريح لغزيد و فرو افتاد. دختر حيرت زده، به طناب
خيره شد،
چه ميديد؟ گره طناب باز شده بود. آيا حاجت گرفته بود؟ بياختيار فرياد زد مادر، از خواب پريد. پدر،
سر اززيارتنامه برداشت. زنان هلهله كشيدند. دختر بر دستها بالا رفت. اشكها از ديدهها باريد.
پدر سراسيمهبه جمعيت زد. مادر در كنار ديوار، از حال رفت، بياختيار دختر را از فراز دستها گرفت
و به آغوش انداخت،
بياختيار دويد، به حرم رفت، و روبروي حضرت نشست. دختر را بر زمين نهاد، سر به سجده شكر،
بر مهر گذاشت آوايي روحاني فضا را انباشته بود.
اللهم صلي علي ابن موسي الرضا المرتضي عبدك و ولي دينك القائم بعدلك و الداعي الي دينك و
دين آبائه الصادقين صلوه لايقوي علي احصائها غيرك.
مادر كه ديده گشود، دختر روبرو با نگاهش ميخنديد. كبوتران بر آسمان حرم به پرواز در آمده بودند.
آسمان آبي تر از هميشه بود، آبي تر از دريا، آبي آبي.
منبع:پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی
برچسبها: شفا

آن چه در زیر می خوانید برگرفته ازسخنرانی حجةالاسلام والمسلمین قرائتی حفظه الله اول مهر سال
1389می باشدکه به عقیده من در این روزهای تبلیغات برای انتخابات باید خیلی حواسمان جمع باشدتا...
خوب،لطفا مطالبی را که سلطان دین حضرت رضا علیه آلاف التحیة والثناء از طریق حضرت عبد العظیم
حسنی علیه السلام برای شیعیان دارد را بادقت می خوانیم.با امید به این که به گونه ای عمل کنیم که
مرضی خدا ورسول وائمه علیهم السلام باشد ودرآن روز آخر پشیمان از همه عمر نباشیم.
پيام امام رضا(عليهالسلام) به شيعيان
اما پيام امام رضا. خيلي پيام مهمي است. انگار اين شفاي دردهاي امروز جامعهي ما است.
بسم الله الرحمن الرحيم. امام رضا پيام ميدهد. واسطه چه كسي است؟ عبدالعظيم حسني.
«أَبْلِغْ عَنِّي أَوْلِيَائِيَ [السَّلَام» سلام مرا به شيعيان و دوستان ما برسان. «وَ قُلْ لَهُمْ» به آنها بگو
اين كتابي كه آمد راه شيطان است. اين علايقي كه با فلاني پيدا كردي اين راه شيطان است.
«لَا يَجْعَلُوا لِلشَّيْطَانِ عَلَى أَنْفُسِهِمْ سَبِيلا» يعني شيطان را در روحشان نفوذ ندهند. از طريق علايق شخصي، كتاب، فيلم، مجله، دوست و غيره. مال حرام! يك درآمد حرام است. اين درآمد حرام براي
شيطان است.چون درآمد حرام هم خودت را خراب ميكند، هم نسل تو را.
«كَسْبُ الْحَرَامِ يَبِينُ فِي الذُّرِّيَّةِ» (كافي،ج5،ص124) نگو: آقا يك راهي پيدا شده درآمد خوبي دارد.
بله راهي پيدا شده، درآمد هم است، اما اين درآمد حرام است.
2- «مُرْهُمْ بِالصِّدْقِ فِي الْحَدِيث» بگو: راست بگويند. حرف كه ميزنند راست بگويند.
اين رنگش ميرود يا نميرود؟ بگو: رنگش ميرود.
يك مهمان منزل ما آمد. خدا همهي اموات را رحمت كند. پدرم به او گفت: غذا خوردي؟ گفت: بله
حاج آقا! آقاي من گفت: راست ميگويي يا دروغ؟ گفت: دروغ! راست بگوييد. حرف ميزنيم راست بگوييم. بازاري راست بگويد. بنا راست بگويد. نجار راست بگويد. معلم راست بگويد. همه بگويند:
بلد نيستم. سؤال از من ميكني؟ راستش را ميخواهي بلد نيستم. «قُلْ» به مردم بگو. «إِنْ أَدْري»(جن/25) به پيغمبر ميگويد: به مردم بگو«إِنْ أَدْري» بلد نيستم. خدا به پيغمبر ميگويد: بگو بلد نيستم.
چه اشكالي دارد؟ آقا من اين را نميدانم. وارسي ميكنم ميبينم. «وَ أَدَاءِ الْأَمَانَة» امام رضا فرمود: به مردم بگو: خيانت به امانت نكنند
دوري از تفرقه و تخريب شخصيت يكديگر
امام رضا(ع) به عبدالعظيم حسني فرمود: به شيعهها بگو بروند ديدن همديگر. «فَإِنَّ ذَلِكَ قُرْبَةٌ إِلَي»
اگر ميخواهيد به من نزديك شويد، ديدن همديگر برويد. «وَ لَا يَشْغَلُوا أَنْفُسَهُمْ بِتَمْزِيقِ بَعْضِهِمْ بَعْضا» «تَمزيق»، «كُلَّ مُمَزَّق» (سبا/7) در قرآن است. «تمزيق» يعني تخريب. «وَ لَا يَشْغَلُوا أَنْفُسَهُمْ بِتَمْزِيقِ بَعْضِهِمْ بَعْضا» همديگر را خراب نكنيد. ««وَ لَا يَشْغَلُوا» مشغول نكنيد «تَمْزِيقِ بَعْضِهِمْ بَعْضا» او اين را خراب ميكند. اين او را خراب ميكند. همديگر را خراب نكنيد. اگر كسي به شما بگويد من شما را مكه ميبرم به شرطي كه يك لجن به كعبه بماليد. هيچكس حاضر نيست. امام صادق فرمود:
كعبه عزيز هستي. بعد فرمود: آبروي مؤمن از تو هم عزيزتر است. چطور حاضر نيستي لجن به
كعبه بمالي؟ خوب لجن به آبروي مردم هم نمال. هرچه دلت ميخواهد بگويي. هركس هرچه ميخواهد ميگويد. من نه وزير هستيم. نه وكيل هستم. نه سفير هستم. يك معلم قرآني هستم. منتها مشهور هستم. اينقدر كارخانه به من وصل ميكنند كه من ذرهاي در آن شركت ندارم. مزرعه، اين برج براي فلاني است.اين پاساژ، مرغداري، گاوداري، من همه چيز دارم خودم هم نميدانم. حالا اينكه طوري نيست.
من چند تا زن دارم خودم نميدانم. (خنده حضار) چون پليس جلوي خانم را گرفته گفته: چرا يك طرفه ميروي؟ ميگويد: به شما ربطي ندارد. من خانم آقاي قرائتي هستم. (خنده حضار) او را بگيريد.
همينطور ميگويند. حالا من اصلاً كسي نيستم. حالا خراب هم شوم در انتخابات اينكه رأي بخواهم...
من يك معلم قرآن هستم. ولي مردم ول نميكنند. هرچه دلشان بخواهد ميگويند. هرچه دارم براي
همهي مردم جز خانهاي كه در آن نشستم.
همينطور ميگويند: اين كارخانه براي چه كسي است. نه كه حالا ندارم. از اول عمرم تا حالا با كسي
شريك نبودم. آخر ممكن است بگويند: تا ديروز شريك بوده فروخته، در تلويزيون آمده ميگويد: من
شريك نيستم. نه از اول عمرم تا حالا با كسي هيچ شراكتي نداشتم. حالا از همه گذشته آبروي من
دست تو نيست. فكر ميكني اگر غيبت بكني من خراب ميشوم؟ اتفاقاً هيچ طوري نميشود. 43 تا
راديو اين همه تهمت زدند، طوري نيست. چون خدا قول داده ميگويد: «إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذينَ آمَنُوا» (حج/38) خدا از مؤمن دفاع ميكند. من اگر «الَّذينَ آمَنُوا» باشم خدا از من دفاع ميكند. من كسي هم نيستم. ما چه مسئولين عزيزي در مملكت داشتيم، الكي الكي خراب شدند. بردند، خوردند. بيا ببينيم پروندهاش كجاست؟ پروندهاش كجاست؟ به چه دليل ميگويي برد؟ چه كسي ثابت كرده است؟ آبروي همديگر را نبريد.
«فَإِنِّي آلَيْتُ عَلَى نَفْسِي أَنَّهُ مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ وَ أَسْخَطَ وَلِيّاً مِنْ أَوْلِيَائِي دَعَوْتُ اللَّهَ لِيُعَذِّبَه» امام رضا فرمود:
من نفرين ميكنم به كسي كه آبروي شيعيان را بريزد. تعهد كردم. كه كسي كه آبروي مؤمني را بريزد، «دَعَوْتُ اللَّهَ» دعا ميكنم، كه چه؟ «لِيُعَذِّبَهُ فِي الدُّنْيَا أَشَدَّ الْعَذَاب» در دنيا به زندگي نكبتي گرفتار شود،
«وَ كَانَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِين» خيلي امام رضا دلش درد ميآيد. امام رضا به عبدالعظيم حسني
فرمود: به شيعيان من بگو آبروي همديگر را نريزيد. من امام رضا نفرين كردم به كسي كه آبروي
كسي را بدون دليل بريزد. تازه دليل داري، شما حق نداري آبرويش را بريزي. بايد به قوهي قضاييه بگويي: بابا اين پرونده! برد و خورد و هرچه دليل داري از مسيرش اقدام كنيد. در اينترنت نميشود
گفت: بله! آقا در سايتها آمده! باسمه تعالي سايت غلط كرده است. مگر سايت عادل است؟
آن كسي كه اين را وارد سايت ميكند دروغ گفته است. ديروز گفتند: آقا در سايت راجع به فلان چيز
چنين گفته است. من زنگ زدم. گفت: آقا اصلاً خريدي از ما نكرده است. فلان وزارت با فلان
تأسيسات فلان معامله را كرده است. من به رييس هر دو زنگ زدم گفت: والله دروغ است.
گفتيم: در سايت آمده است. گفت: خوب سايت دروغ ميگويد. به رييس سايت زنگ زدم كه آقا،
دين داري يا نداري؟ چه چيز گير تو از اين تهمتها ميآيد؟ امام رضا فرمود: من تعهد كردم
نفرين ميكنم به كسي كه آبروي شيعه را بريزد.
«وَ عَرِّفْهُمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ غَفَرَ لِمُحْسِنِهِمْ وَ تَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ إِلَّا مَنْ أَشْرَك بِه» خداوند خوبها را ميبخشد،
از بدهاي شيعيان بد هم ميبخشد، مگر كسي كه يا مشرك باشد، «أَوْ آذَى وَلِيّاً مِنْ أَوْلِيَائِي» الله اكبر!
امام رضا فرمود: خدا همهي شيعيان را ميبخشد جز دو رقم شيعه! شيعهاي كه مشرك شود.
شيعهاي كه مؤمني را اذيت كند. «آذَى وَلِيّاً مِنْ أَوْلِيَائِي»
شب جمعهاي است كه شب شهادت حضرت عبدالعظيم حسني است. پيام از امام رضا دارد.
امام رضا فرمود: خدا شيعه را ميبخشد جز دو گروه! شيعهاي كه مشرك شود، «أَشْرَكَ بِه»،
«أَوْ آذَى وَلِيّاً مِنْ أَوْلِيَائِي»، «أَوْ أَضْمَرَ لَهُ سُوءا» يا در دلش بدخواه باشد. اصلاً دلش بخواهد فلاني
خراب شود. يعني در دلش بدخواه باشد. «فَإِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ لَهُ حَتَّى يَرْجِع» خدا يك چنين آدمي را
نميبخشد، جز اينكه از اذيت كردن برگردد. «وَ إِلَّا نُزِعَ رُوحُ الْإِيمَانِ عَنْ قَلْبِهِ» كسي كه مؤمني را
اذيت كند، مؤمني را تخريب كند «نُزِعَ رُوحُ الْإِيمَانِ عَنْ قَلْبِهِ» خداوند روح ايمان را از قلبش ميگيرد.
كار به آيتالله و فوق ديپلم و ليسانس و دكتر ندارد.
كسي كه در دلش بدخواه است. يعني دوست دارد، قلباً دوست دارد فلاني خراب شود. شما به من رسيدي ميگويي: آقاي قرائتي من برنامههاي تو را گوش ميدهم. باقي آخوندها را گوش نميدهم. تا ميگويي: باقي آخوندها را گوش نميدهم اگر در دلم خوشم ميآيد معلوم ميشود من دين ندارم. حالا تو برنامهي
مرا گوش ميدهي، متشكرم! چرا باقيها را ميگويي، نه من باقيها را خاموش ميكنم. بگو: نه خوب باقيها هم سواد دارند. باقيها خيليهايشان سوادشان از من بيشتر است. سابقهي انقلابيشان،
علميشان بيشتر است. حالا ممكن است من گاهي در حرفهايم يك چيزي ميگويم، لبخندي ميزنند.
يا روي تخته سياه مينويسم. حالا به يك دليلي مثلاً چهار نفر پاي بحث من مينشينند، اما اينكه فلاني
را خاموش ميكني، و من از اينكه شما به من ميگويي آن را خاموش ميكنم، خوشحال ميشوم.
اين خوشحالياش بد است. مدرسهي تو خوب مدرسهاي است. مدرسههاي ديگر را ول كن.
شعر تو خوب است. باقي را ول كن. غذاي فلاني خوب است، باقيها را ول كن. يعني كساني كه
لذت ميبرند از اينكه ديگران سقوط ميكنند. و خودشان مطرح ميشوند «نُزِعَ رُوحُ الْإِيمَانِ عَنْ قَلْبِهِ»،
«وَ خَرَجَ عَنْ وَلَايَتِي» امام رضا فرمود: اينها از ولايت اهلبيت بيرون هستند. «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ نُصِيبٌ فِي وَلَايَتِنَا» در ولايت ما هيچ نصيب و بهرهاي ندارند. «وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ ذَلِكَ» پناه ميبرم كه كسي به اينجا رسيده باشد. چطوري آدم از دين خارج ميشود؟
سؤال و جواب. چگونه از دين خارج ميشويم؟ مشرك بشويم. مؤمني را بدون دليل خراب كنيم. خراب كردن مسلمان خروج از مدار ولايت است. امام رضا نفرين ميكند. «لِيُعَذِّبَهُ فِي الدُّنْيَا أَشَدَّ الْعَذَاب» سختترين عذاب، يعني در دنيا يك بلاي بدي گرفتار ميشود. اينها همه نتيجهي تخريب است.
آغاز سال است همديگر را تخريب نكنيم. اگر يك چيزي شنيديم بگوييم: آقا چرا به من ميگويي؟
سند داري برو به دادگستري بگو. دادگاه بگو. سند نداري چرا در اتاق به من ميگويي؟ حرفهاي شما
يا با دليل است، يا بيدليل. اگر با دليل است، چرا دادگستري نرفتي؟ اگر بي دليل است، چرا در اين اتاق ميگويي؟
يك كسي آمد پهلوي يك كسي گفت: آقا فلان جا آش ميپزند. گفت: خوب بپزند. به من چه؟ گفت: آخر
براي تو ميپزند. گفت: اگر براي من ميپزند به تو چه! آش ميپزند به من چه. براي من ميپزند به تو
چه! دليل داري چرا در اتاق من ميگويي؟ برو دادگستري بگو. دليل نداري چرا باز به من ميگويي؟
يك زني را به يك شوهر كوري دادند، اين خانم هر شب مينشست. ميگفت: آقا نميداني من چقدر
قشنگ هستم. اگر بداني چه صورتي دارم. اگر بداني من چه شكلي دارم. اين زن هر شب از زيبايي
خودش براي اين مرد ميگفت. يك شب شوهر خسته شد. گفت: خانم چند ماه است هرشب كه كنار من مينشيني از زيباييهاي خودت ميگويي. من كه چشم ندارم ببينم. اما اگر تو اينقدر خوشگل بودي چشمدارها تو را برده بودند. همين كه تو را براي من گذاشتند پيداست خوشگل نيستي.
حالا افرادي هستند ميآيند مثلاً سر كلاس، معلم استاد دانشگاه است. يا در يك جلسهاي ميآيد ميگويد: فلاني چه كرد و چه كرد و چه كرد. ميگوييم: آقا ببين اگر تو واقعاً دليل داري، خوب برو نزد قاضي اين حرفها را بگو. بگو: آقا پروندهاش اين است. همين كه به من ميگويي پيداست خوشگل نيستي.
همين كه آمدي به من ميگويي، خوب من نه قاضي هستم، نه دادستان، نه تو پرونده دستت است.
پس پيداست حرف تو پايه ندارد. اگر حرف تو پايه دارد، قوه قضاييه است. اگر هم پايه ندارد،
چرا به من ميگويي؟ اصلاً دليل اينكه اين حرفها را در سايت مينويسند به جاي اينكه به قوهي قضاييه بگويند: فلاني برد و خورد و فلان قرارداد، فلان معامله، همين كه ميگويند.
به هر حال... امام رضا پيغام داد، آبروي همديگر را نريزيد. آبروي همديگر را بريزيد، نفرينتان ميكنند.
از ولايت خدا دور هستيد. در همين دنيا عذاب شديد ميشويد. در آخرت نصيبي نداريد. آبرو ريختن خيلي خطر دارد. اين نكتهاي است كه امام رضا فرمود از طريق عبدالعظيم حسني.
خوب خدايا هرچه آبروي كسي را ريختيم گذشتهي ما را ببخش و بيامرز. يك تقوايي به ما بده كه آبروي همديگر را حفظ كنيم. آبرو ريختن مثل خوردن گوشت مرده است. گوشت زنده را بكني جايش پر ميشود. اما گوشت مرده جايش پر نميشود. ولذا قرآن گفته: غيبت اين است كه گوشت مرده را بخوري. گوشت مرده از مرده بكني، جايش پر نميشود. آبرو هم كه ريخت، پول گم شود جايش پيدا ميشود. خانه خراب شود ساخته ميشود. ولي آبرو كه رفت ديگر جايش پر نميشود. ولذا قرآن آبرو ريختن را مثل كندن
گوشت مرده و خوردن گوشت مرده ميداند.
ما خيلي مرده خوري ميكنيم. گرگ، گرگ را نميخورد. اما آدمها همديگر را گاز ميگيرند. مواظب
باشيم بيخود دين فروشي نكنيم. هركس دليل دارد قوهي قضاييه. هركس دليل ندارد، بگويد: آقا من چون دليل نيست از اينكه حرفهاي شما را گوش بدهم معذور هستم. هر سايتي را نبينيد. هر روزنامهاي را نخوانيد. هر حرفي را گوش ندهيد. قرآن ميگويد: «إِنَّ السَّمْع» گوش، «وَ الْبَصَرَ» چشم، «وَ الْفُؤاد»
قلب و روح، «كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (مؤمنون/36) اينطور نيست كه حالا گفت و ما شنيديم.
نبايد بنشينيم. بايد بلند شوي بروي. بايد جلسه را به هم بزني. حالا او گفت و ما هم شنيديم.
مگر ميشود پاي هر راديويي نشست؟ مگر ميشود پاي هر اخباري نشست؟ اصلاً بعضي از كشورها نميخواهند سر به تن جمهوري اسلامي باشد. دشمن ما هستند. دشمن ما... ما نميگوييم عيب نداريم. هزار و يك عيب داريم. اما اينكه ميگويد غرضش اصلاح نيست. آن غرضش اين است كه مردم را
مأيوس كند. نا اميد كند. نظام را تضعيف كند. مردم را از چشم همديگر بياندازد. او دشمن ما است.
خدايا به ما بصيرتي مرحمت كن كه آبروي همديگر را بدون جهت نريزيم.
برچسبها: پیام امام رضا, ع, برای شیعیان, نفرین امام رضا

حسن بن فضال گويد:
امام رضا عليه السلام فرمود: «گويي ميبينم، که شيعيان به هنگام رحلت سومين فرزندم
(امام حسن عسکري عليه السلام)در طلب پناه گاهي هستند؛ ولي آن را نمييابند.»
پرسيدم: چرا؟ اي فرزند پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم.
فرمود: «زيرا امامشان از ديده ها پنهان است.»پرسيدم: چرا پنهان است؟
فرمود: «زيرا (نخواسته است زير بار هيچ حکومتي باشد و) هرگاه با شمشير قيام کند، بيعت احدي بر
گردن او نباشد»
منبع بحار الانوار، ج 51، ص 152، ح 1









